امروز تو مدرسه یکی رو جلوی همه بچه ها فلک کردن که درس عبرت باشه...
نمیگم کی که آبروش نره...
فقط بدونین که من نبودم...
کف پام هم اصلا کثیف و کبود نیست...
یه ذره سیاه شده که اونم به خاطر آلودگی هواست....
بعدشم آدم اگه به خاطر عشقش....ده تا چوبم بخوره باز هم کمه...
آدم به خاطر عشقش ، کبریت که هیچی......پیت نفت هم باید ببره مدرسه....
آدم به خاطر عشقش دوتا قطره اشک باید بریزه...
دلش باید بشکنه....
خجالت بکشه....
باید دفتر حسابش پاره شه....
دانش آموز نمونه بی انضباطی بشه....
باید تهمت بشنوه...
باید زنگهای تفریح تو توالت قایم شه....
آدم وقتی می بینه عشقش که ها می کنه بخار میاد بیرون باید از ته دلش بلرزه....
باید خودشو به آتیش بزنه....تا عشقش گرم شه....
آدم اگه دید عشقش چله زمستون کاپشن تنش نیست....
اگه پول توجیبیهاش نرسید که براش کاپشن بخره...
اگه چشمهای عزیزش یاری نکرد براش پشت و رو ببافه...
اگه روش نشد کاپشن خودشو کادو کنه براش....
دیگه از فرداش نباید اون کاپشنو بپوشه...
شاید دل دختر کبریت فروش ترازویی گرم بشه اگه یکی تو سرما همراش بلرزه....
تازه وسط سگ لرزه ها میشه یک جک جدید با ادبی تعریف کرد براش ...خنده بیاد به صورت کرختش.....لبهاش یخ نزنه زیر برفها....
اگه یکی تو سرما.....تو برف برات بخنده یعنی خیلی خاطرتو میخواد....
بخار خنده هاش که میخوره تو صورتت....گر میگیری....
شاید از خجالت....شاید از ترس.....شاید از عشق....
آقای جورابچی میگن عشق داغیست که مدام تازه می شود....
مثل من که هر چه روی پاهایم راه می روم داغ دردهایم تازه تر می شوند....
به عزیز گفتن بیاین پرونده اشو بگیرین....
بذار بگن....
پروندمو هم که گذاشتن زیر بغلم باز از همونجا مستقیم میرم زیر طاقی پشت دیوار مدرسه....پای ترازوی دختر کبریت فروش ترازویی و باز خودم را می کشم.......
یه بار با پرونده...یه بار بی پرونده...
میخوام بدونم وجدان و عشق و معرفت هم وزن دارند....؟
میخوام از لج آقای ناظم همه بچه های مدرسه رو به حساب خودم رو ترازوی دختر کبریت فروش ترازویی بکشم....دو بار هم میکشم...یه بار نشستنکی یه بار وایسادنکی....
اصلا از فردا از صبح زود میرم رو ترازوش وایمیسم تا شب....یه حرفهای سنگینی هم دارم براش بزنم....شاید ترازو طاقت نیاره....
میخوام زندگیمو وقف دختر کبریت فروش کنم...
اگه عزیز بذاره براش لحاف سر عقد عزیزو می برم که گلدوزی داره با پولک و مونجوق که شبها بکششه رو خودش...........
چسب نواری سیاه می برم که باش سوراخ کفشاشو بگیره آب نره توش...
قطره میخچه می برم برای اینجای صورتش که جوش می زنه.......
میذارم بره مدرسه ادامه تحصیل بده خودم مواظب ترازوش میشم....
نمیذارم آدمهای سنگین برن رو ترازو....
زیر طاقی رو چراغونی میکنم...
از شهرداری شکایت میکنم که نذارن از تو خیابون شهید بهشتی ماشین رد بشه....اینجا خانواده نشسته داره مردم رو وزن میکنه....
با خانم دکتر فرزام قهر میکنم...چون از شوهرش طلاق گرفته دیگه خوبیت نداره ما سلام علیک کنیم.....
شبهای چهارشنبه خودش و خودمو می برم کارواش حبیب آقا ماشینهای آخرین مدل رو نگاه کنیم....
شبهای جمعه می برمش سر خاک آقام....
اگه پسر آقای مهندس برای جشن عروسیش یک کارت داد بی خانواده...اونو جای خودم می فرستم که دلش خوش شه....خودم فقط میرسونمش تا در تالار....از بیرون وایمیسم ماشین عروس رو نگاه میکنم....
دلشو خوش میکنم....دلمو خوش می کنم....
هی براش فداکاری میکنم...هی غمشو میخورم.......هی غصه هاشو پاک میکنم...
هی خوشبختش می کنم....
.
.
.
.
.
حیف....
کاش زندگی همان چیزهایی که آرزو داریم بود....نه همین چیزهایی که داریم....
-----------------------------------------
کاش دوشنبه ها فلک ممنوع بود....
کاش پانزدهمهای اسفند کسوف می آمد....
کاش همه انسانها در آینده دکتر و مهندس می شدند...وهیچکس مجبور نبود درس عبرت بشود....
کاش حیاط همه مدرسه ها سقف داشت....و هیچ آقاجانی از آن بالا صحنه فلک شدن پسرش را که برایش آرزوها داشت نمی دید....
و خنده زیرزیرکی بچه ها را نمی شنید....و مسخره کردنهای کامیارو هومن را نمی فهمید....و نمیدانست که دستهای آقای ناظم چقدر سنگین است....
کاش دنیا جایی برای من داشت....جایی برای دختر کبریت فروش ترازویی....جایی برای آقای ناظم....
و کسی جای کسی را تنگ نمی کرد....
و پا روی احساسهای هم نمیگذاشتند....
کاش دنیا پر از عشقهای دروغی نبود....
و اگر کسی راست میگفت از توی چشمهایش پیدا بود...
کاش به جای آنکه سر زنگ تفریح کیف انسان را بگردند....یکبارهم به ته دل او سر میزدند....
و اگر در آنجا حس خوبی پیدا میکردند سر صف تشویق میشد....
و کارت هزار آفرین برای کسی بود که قلب مهربانتری داشت....
کاش هیچ قوطی کبریتی بین بچه ها و آقای ناظم جدایی نمی انداخت....
و روی همه قوطی کبریتهای دنیا غصه های دختران و پسران کبریت فروش را نوشته بودند....
کاش اگر کسی خود را روی ترازوی کسی وزن میکرد پولش را از بالا پرت نمیکرد....
کاش دنیا پر از خانواده آقای مهندس بود و به هر دختر کبریت فروشی یکی می رسید....
کاش آدم لال میشد و قطره میخچه را روی جوشهای صورت دختر مردم آزمایش نمیکرد....
کاش....

