آینه سنگی





 

امروز تو مدرسه یکی رو جلوی همه بچه ها فلک کردن که درس عبرت باشه...
نمیگم کی که آبروش نره...
فقط بدونین که من نبودم...
کف پام هم اصلا کثیف و کبود نیست...
یه ذره سیاه شده که اونم به خاطر آلودگی هواست....
بعدشم آدم اگه به خاطر عشقش....ده تا چوبم بخوره باز هم کمه...
آدم به خاطر عشقش ، کبریت که هیچی......پیت نفت هم باید ببره مدرسه....
آدم به خاطر عشقش دوتا قطره اشک باید بریزه...
دلش باید بشکنه....
خجالت بکشه....
باید دفتر حسابش پاره شه....
دانش آموز نمونه بی انضباطی بشه....
باید تهمت بشنوه...
باید زنگهای تفریح تو توالت قایم شه....
آدم وقتی می بینه عشقش که ها می کنه بخار میاد بیرون باید از ته دلش بلرزه....
باید خودشو به آتیش بزنه....تا عشقش گرم شه....
آدم اگه دید عشقش چله زمستون کاپشن تنش نیست....
اگه پول توجیبیهاش نرسید که براش کاپشن بخره...
اگه چشمهای عزیزش یاری نکرد براش پشت و رو ببافه...
اگه روش نشد کاپشن خودشو کادو کنه براش....
دیگه از فرداش نباید اون کاپشنو بپوشه...
شاید دل دختر کبریت فروش ترازویی گرم بشه اگه یکی تو سرما همراش بلرزه....
تازه وسط سگ لرزه ها میشه یک جک جدید با ادبی تعریف کرد براش ...خنده بیاد به صورت کرختش.....لبهاش یخ نزنه زیر برفها....
اگه یکی تو سرما.....تو برف برات بخنده یعنی خیلی خاطرتو میخواد....
بخار خنده هاش که میخوره تو صورتت....گر میگیری....
شاید از خجالت....شاید از ترس.....شاید از عشق....

آقای جورابچی میگن عشق داغیست که مدام تازه می شود....
مثل من که هر چه روی پاهایم راه می روم داغ دردهایم تازه تر می شوند....
به عزیز گفتن بیاین پرونده اشو بگیرین....
بذار بگن....
پروندمو هم که گذاشتن زیر بغلم باز از همونجا مستقیم میرم زیر طاقی پشت دیوار مدرسه....پای ترازوی دختر کبریت فروش ترازویی و باز خودم را می کشم.......
یه بار با پرونده...یه بار بی پرونده...
میخوام بدونم وجدان و عشق و معرفت هم وزن دارند....؟
میخوام از لج آقای ناظم همه بچه های مدرسه رو به حساب خودم رو ترازوی دختر کبریت فروش ترازویی بکشم....دو بار هم میکشم...یه بار نشستنکی یه بار وایسادنکی....
اصلا از فردا از صبح زود میرم رو ترازوش وایمیسم تا شب....یه حرفهای سنگینی هم دارم براش بزنم....شاید ترازو طاقت نیاره....
میخوام زندگیمو وقف دختر کبریت فروش کنم...
اگه عزیز بذاره براش لحاف سر عقد عزیزو می برم که گلدوزی داره با پولک و مونجوق که شبها بکششه رو خودش...........
چسب نواری سیاه می برم که باش سوراخ کفشاشو بگیره آب نره توش...
قطره میخچه می برم برای اینجای صورتش که جوش می زنه.......
میذارم بره مدرسه ادامه تحصیل بده خودم مواظب ترازوش میشم....
نمیذارم آدمهای سنگین برن رو ترازو....
زیر طاقی رو چراغونی میکنم...
از شهرداری شکایت میکنم که نذارن از تو خیابون شهید بهشتی ماشین رد بشه....اینجا خانواده نشسته داره مردم رو وزن میکنه....
با خانم دکتر فرزام قهر میکنم...چون از شوهرش طلاق گرفته دیگه خوبیت نداره ما سلام علیک کنیم.....
شبهای چهارشنبه خودش و خودمو می برم کارواش حبیب آقا ماشینهای آخرین مدل رو نگاه کنیم....
شبهای جمعه می برمش سر خاک آقام....
اگه پسر آقای مهندس برای جشن عروسیش یک کارت داد بی خانواده...اونو جای خودم می فرستم که دلش خوش شه....خودم فقط میرسونمش تا در تالار....از بیرون وایمیسم ماشین عروس رو نگاه میکنم....
دلشو خوش میکنم....دلمو خوش می کنم....
هی براش فداکاری میکنم...هی غمشو میخورم.......هی غصه هاشو پاک میکنم...
هی خوشبختش می کنم....
.
.
.
.
.
حیف....
کاش زندگی همان چیزهایی که آرزو داریم بود....نه همین چیزهایی که داریم....
-----------------------------------------

کاش دوشنبه ها فلک ممنوع بود....
کاش پانزدهمهای اسفند کسوف می آمد....
کاش همه انسانها در آینده دکتر و مهندس می شدند...وهیچکس مجبور نبود درس عبرت بشود....
کاش حیاط همه مدرسه ها سقف داشت....و هیچ آقاجانی از آن بالا صحنه فلک شدن پسرش را که برایش آرزوها داشت نمی دید....
و خنده زیرزیرکی بچه ها را نمی شنید....و مسخره کردنهای کامیارو هومن را نمی فهمید....و نمیدانست که دستهای آقای ناظم چقدر سنگین است....
کاش دنیا جایی برای من داشت....جایی برای دختر کبریت فروش ترازویی....جایی برای آقای ناظم....
و کسی جای کسی را تنگ نمی کرد....
و پا روی احساسهای هم نمیگذاشتند....
کاش دنیا پر از عشقهای دروغی نبود....
و اگر کسی راست میگفت از توی چشمهایش پیدا بود...
کاش به جای آنکه سر زنگ تفریح کیف انسان را بگردند....یکبارهم به ته دل او سر میزدند....
و اگر در آنجا حس خوبی پیدا میکردند سر صف تشویق میشد....
و کارت هزار آفرین برای کسی بود که قلب مهربانتری داشت....
کاش هیچ قوطی کبریتی بین بچه ها و آقای ناظم جدایی نمی انداخت....
و روی همه قوطی کبریتهای دنیا غصه های دختران و پسران کبریت فروش را نوشته بودند....
کاش اگر کسی خود را روی ترازوی کسی وزن میکرد پولش را از بالا پرت نمیکرد....
کاش دنیا پر از خانواده آقای مهندس بود و به هر دختر کبریت فروشی یکی می رسید....
کاش آدم لال میشد و قطره میخچه را روی جوشهای صورت دختر مردم آزمایش نمیکرد....
کاش....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط آینه سنگی | نظرات ()


 

از یک ساعت پیش که من موبایل خریده ام تا الان یک سال گذشته ولی هیچکس برایم زنگ نزده....
حتی اشتباهی هم نگرفته اند...یا خط رو خط....
انگار نه انگار که این روزها کسی منتظر است...
منتظر نامه ای ....تلفنی...پیغامی...سراغی....
روز والنتین هم سرشان نمی شود............
عزیز میگوید به خاطر این است که همه اش به موبایلت فکر میکنی...
باید حواست پرت درس و مشقت باشد تا بی هوا موبایل زنگ بزند....
باید خدا شماره تو را به دل کسی بیندازد....
و من هرچه صفحه علمی روزنامه شرق را بالاتر میگیرم که خدا نفهمد از سوراخ وسط روزنامه دارم موبایلم را نگاه می کنم باز خبری نمی شود....
گریه ام میگیرد...
شاید دیگر کسی کت سفید را نمی پسندد....
یا عطر شب بو جواد شده...
شاید چون انگشتر عقیقم اصل نیست...
یا چون پایم بوی جوراب میدهد....
ولی نه.....نباید به دلم بد بیندازم....
اصلا شاید به مناسبت پیروزی انقلاب موبایلها را قطع کرده باشند....
وگرنه چه کسی است که دلش می آید در این شب بارانی زمستانی برای کسی که لباسهای مهمانیش را پوشیده موبایلش را روی دیوان حافظ گذاشته و آهنگ دختری به نام نل برایش انتخاب کرده زنگ نزند....
اگر امشب نه...دیگر کدام شب... و کدام فصل....
---------------------------------

همه آدمها ناگفته هایی دارند که خجالت می کشند به کسی بگویند....
ولی دوست دارند یک نفر بداند.....وفقط بداند...
نه اینکه بداند و فریاد شان کند....مسخره شان کند....تحقیرمان کند...
یک نفر که امین باشد....محرم باشد....
یک نفر که توی محله و مدرسه مان نیست ولی من فکر میکنم شاید توی موبایل پیدا بشود....
و من از آرزوهایم بگویم که دوست دارم دوچرخه داشته باشم...اما ندارم....
و دروغ میگویم از دوچرخه ای که توی زیرزمین قایم کرده ام....
و از خجالتِ نداشتن ، دروغ میگویم....
و یک نفر از توی موبایل دروغم را ببخشد و دلداریم بدهد که این روزها ، آرزوی دوچرخه داشتن از دوچرخه داشتن برتر است....و به من افتخار کند که از میان اینهمه آرزوی ناجور آرزوی دوچرخه داشتن ، دل صاف و ساده میخواهد....
میخواهم برایش بگویم گله دارم از دست آقاجانم که هرشب به خواب عزیز میرود و وعده میدهد اگر معدلش هیجده بشود....ورزشش بیست بشود یا انضباطش از هیفده کمتر نشود به خواب جواد هم میروم...
و من هر چه درسهایم را تند تند میخوانم و بیست میگیرم و هیجده و هیفده و کارت هزار آفرین بازنمی آید....و باز وعده میدهد....
و شاید آقاجانم در خواب هم دروغ میگوید..........یا زبانم لال عزیز در بیداری....
میخواهم برایش بگویم که فهمیده ام چرا قرمه سبزیهای عزیز دیگرمزه همیشگی اش را نمی دهند....
که لرزش دستان عزیز موقع ادویه ریختنش را دیده ام....
میخواهم از او بپرسم این چه مدرسه ایست که معلم اخلاق دارد اما کیف آدم را زنگ تفریح بدون اجازه میگردند...
دیوارش سایه بان دارد اما دختر کبریت فروش ترازویی را از زیر آن جمع میکنند....
و موبایل ممنوع است...و فروغ....و  نوار شجریان...و همه چیزهایی که کمی دل خوش کنک است....
میخواهم از او بپرسم آیا هنوز هم امیدی هست...
به آواز مرغ عشقی که در قفس زندانیست......
به بوسهای از راه دور ماهی قرمز اسیر در تنگ....
به دلبستگی گمشده پشت خیره خیره نگاه کردنهای جغد....
آیا امیدی هست کسی از میان این دنیای پر غصه برای کسی با اینهمه غصه احساس خوب بفرستد....
آیا امیدی هست به شیرین شدن طعم زندگی بوتیمار....
------------------------------------

آقای جورابچی می گوید تکنولوژیهای جدید فقط دایره تنهایی آدمهای تنها را بزرگتر می کنند...
مثل وبلاگ...مثل موبایل....مثل ویلچر....مثل ام اس....
مثل من....مثل آقای جورابچی....
و هر چه بیشتر می گذرد ما در تنهاییمان پیرتر می شویم........
و تنهایی در ما عمیق تر....
و مجبور می شویم ته مانده تلاشهایمان برای با کسی بودن را ته کمد رختخوابها...توی چمدان وسائل آقاجان....جایی که خاک نباشد....پنهان کنیم...
 و افسوس بخوریم برای شمع...مداد گلی...دفتر خاطرات....سالنامه 1362.....قاب عکس عکاسی چهره نما....نامه هل دار.....گل رز قرمزپلاسیده...عروسک موسرخه گلناز....روز والنتین...مریم حیدرزاده...کوکب فرامرزی...
که قسمت ما شدند و......
از ما گذشتند.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط آینه سنگی | نظرات ()


 

عزیز نشستنکی نماز آیات می خواند...
از بس که تن وبدنش را لرزانده ام....
زیر چشمی نگاهم می کند...
آب می شوم...
زورکی خودم را توی کمد جا می کنم....
خدا پدر کمد رختخوابها را بیامرزد...
این جور وقتها نعمتیست...
برای خانه ای که یک اتاق بیشتر ندارد...
برای من که یک عزیز بیشتر ندارم...
می نشینم توی تاریکی و تنهایی که رفیق گرمابه و گلستانم است...
کاش وقتی آدم غصه هایش زیاد میشد برقها می رفت....
یا آسمان قرمبه می آمد...
یا هر چیز دیگری که میشد به بهانه اش زد زیر گریه و پرید در آغوش عزیز...
که این روزها خجالت می کشد بغلم کنم...
مثل من....که خجالت می کشم گریه کنم...
کاش خدا وقتهای خجالت کشیدنم  خودش را جای من میگذاشت....
کاش خدا خودش همه چیزهایی که سخت است را آسان میکرد....
کاش خدا انشای این هفته من را میخواند که در آن برای عباس سمیعی وانت پیکان خریده بودم...
دیوار خانه شان را سنگ سفید کرده بودم...
کاش خدا شبها سر سفره عباس سمیعی اینها می نشست و می دید که چه میخورند...چه ها نمیخورند...
کاش خدا مثل حضرت علی شبها نان و پنیر و خرما در خانه عباس سمیعی میگذاشت...
کاش خدا حقوق شاگردهای احمد قصاب را زیاد میکرد....مخصوصا حقوق عباس سمیعی را...
کاش خدا من و عباس سمیعی را آشتی میکرد...
کاش خدا عباس سمیعی را معتاد نمیکرد...
مثل باران ، خاطره میبارد از چشمانم...
خاطره های خوب...
نمیدانستم  خاطره های خوب هم آخرش گریه دار می شوند...
نمیدانستم کباب و دوغ خوردن هم خاطره می شود....ماندگار می شود...
گاهی وقتها آدم قدر لحظه هایی که هنوز خاطره نیستند را نمی داند...
مزه اش را نمی چشد...لذتش را نمی برد...
گاهی وقتها ادم قدر دوستانی که هنوز معتاد نیستند را نمی داند...
از دستشان عصبانی می شود...باهاشان قهر میکند....
وقتی به خودش می آید که همه چیز تمام شده...
دوستان یکی یکی در گذرایام جا مانده اند و....خاطره هاشان مانده....
خاطره های خوب گریه دار....
امروز عباس سمیعی را با کتک تحویل بازپروری دادند...
از روی زمین می کشاندنش...
داد میزد...کمک میخواست...
کسی کمک نمیکرد....
من پشت دیوار مدرسه قایم شده بودم که نفهمد دلواپسش شده ام...
گفتم شاید خیال کند دارم منت کشی می کنم...
کاش خیال نمیکردم...کاش منت کشی میکردم...
بردنش...انگار که هیچ وقت نبوده...
طاقت نیاوردم...
مثل همیشه رفتم دق دلی ام را سر امامزاده یعقوب خالی کردم...
جلوی چشم همه با سنگ شیشه های امامزاده را شکستم...
خوب کردم....
میخواستم ببینی شکستن چه مزه ای داره...
میخواستم ببینم اصلا هستی...زنده ای....
میخواستم ببینم قصه حضرت ابابیل راسته...

توی تنهایی و تاریکی کمد نشسته ام...
عزیز نشستنکی نماز میخواند وبرایم طلب مغفرت می کند...
عباس سمیعی را لابد در بازپروری به تخت بسته اند...
امروز شنیدم میخواهند برای آقای جورابچی ویلچر بخرند...
دکتر راه رفتن را قدغن نکرده....
به قول خودشان نسخه روزگاره...
خانم دکتر فرزام دارد کارش به طلاق میکشد...
بی بی گل خاتون یکشب درمیان به کما می رود...
و.....
اینها تنها قصه هاییه که راسته....

نوشته شده در چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط آینه سنگی | نظرات ()


 

شب احیای اول ، آقا بالا منبر میگفت خدا این شبها میاد به دفتر مشق بنده هاش سر میزنه...
میگرده دنبال نیکیهاشون...که به بهونه نیکیها بدیها رو پاک کنه....خط بزنه....
تازه شم حتی اگه آدم کسی رو نداشته باشه که بهش نیکی کنه......ناامید نشه...
خدا گفته به غریبه هام میشه نیکی کرد...به آدم بدها...حتی به گلها...درختها...پرنده ها...
مثلا من که رفتم با سوسکهای حموم آشتی کردم میشه یه نیکی....
تازه ما انقدر سوسک داریم شاید هم چند تا نیکی حساب بشه...
آشتی کردن خیلی ثواب داره...
البته همدیگه رو ماچ نکردیم ها...
ولی براشون نامه نوشتم گذاشتم لای در حموم...
خیلی ازشون تعریف کردم...
براشون نوشتم اگه من ازتون مورمورم میشه شاید به خطر بدیهای خودم باشه...
شاید دلم پاک نیست...
وگرنه شما رو خدا افریده...
خدا که بد نمی آفرینه...
روی سیاه شما شاید برتر از روی سفید من باشه...
تازه سوسک سفید هم داریم...
بعدشم عزیز رو دعوا کردم که پول بهم داد گفت بدو برو پیف پاف بخر...
آدم اگه دو روز حموم نره نمیمیره...
به قول اقای جورابچی...دل را باید مصفا کرد...چرک روی دست را باران خواهد شست...
به خودم میگم شاید توی این شبها سوسکها هم از خدا نذر کرده باشن که به هم نیکی کنن.......عوضش خدا نذاره کسی با دمپایی پلاستیکی بره روشون...
یا هواشون رو آلوده کنه....با پیف پاف....
شاید امسال خدا نذر کرده نذر سوسکهای حموم رو برآورده کنه...
خب هرکسی حق انتخاب داره...
پس نذر من....
به قول آقای جورابچی آدم آلوده که نذر نداره...نذر آلودگی پالودگیه...
برای شب بیست و سوم..که از همه شبها احیاتره...
نیکیهامو نوشتم اول دفتر مشقم...
گناهامم نوشتم آخر دفتر...
که عزیز نبینه و خدا ببینه...
تازه خوب شد عقلم رسید گناهامو با مداد نوشتم...
آخه جوهر پاک کن نداشتم...
یه عسک از عکاسی چهره نما گرفتم...
خیلی خوب افتادم...
به قول عزیز نورانی شدم...
آخه موقع عکس زل زده بودم به چراغ پشت آقای چهره نما...
اشکم دراومد...
ولی عسکش خوب افتاد...
گذاشتم رو دفتر مشقم....بالا سر تخت...
که شب خدا میاد دفتر مشقمو نیگاه کنه ، عسکمو ببینه چقدر معصومم اونوقتی دلش بسوزه و همه گناهامو خط بزنه......
یعنی خط میزنی...؟
اگرهم نخواستی خط بزنی کاغذ حروم بشه ، پاک کن سفیدمو گذاشتم توی کشوی دومی میز توالت عزیز....
به کشو اولی دست نزنی......آخه نباید توشو ببینی.......محرمانه است...
نه....ولش کن....اصلا پاک کنمو میذارم سر طاقچه....
گناهامو که پاک کردی....حالا اگه دلت خواست...جاش برام یه نامه عاشقانه ای چیزی بنویس...که منم بفهمم منو میخواهی...
یک خط هم بنویسی من میفهمم....
اما یک خط ننویس....
خط اولشو بنویس....
من می فهمم...
تو صفحه نیکیهام اونجاشو که نوشتم برای خانم فرامرزی نون سنگک گرفتم خط بزن....
آخه از سر خاطرخواهی تو نبود...بهانه دیدن کوکب بود...
ولی چون ندیدمش تو صفحه نیکیهام نوشتم....
گفتم شاید نفهمیده باشی.....
اما خودم که فهمیدم...
راه فراری نیست....
هر چه میخواهی از صفحه نیکیهایم را خط بزن...
اما...
یک خط برایم بنویس....
خط اولش را....

نوشته شده در شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط آینه سنگی | نظرات ()


 

آه.....
هر چه جلوی آینه مینشینم و آه می کشم ، عزیز نمی شنود....نمی فهمد....
چپ چپ نگاهش می کنم....
- عزیز ، نگفتی بعدش چی گفت....؟
- هیچی دیگه...خندید....
- خندید....؟
- مادرش گفت لباسم رو حتما تا هفته دیگه آماده کنین....عروسی دعوت داشتن....
- .....خودش درباره من دیگه چیزی نگفت....؟
- ...چی باید می گفت....؟
- مثلا نگفت چرا آقا جواد رو با خودتون نیاوردین...؟
- وا.....تو رو برای چی میبردم....
-  برای کمک میگم....
- تو خیاطی بلدی....؟
- آره.....مگه عروسی غلامرضا یادت نیست دکمه شلوارم افتاد....تو که نبودی تو مردونه...
من خودم با سنجاق قفلی درستش کردم....
فقط دیگه نشد برم باهاش قر کمری برقصم....
نشستم پهلوی بزرگای فامیل به دست زدن....
- برو....برو خدا عقلت بده....برو بذار به کارم برسم...
.
.
.
.
- عزیز ، اگر مثلا یه نفر عاشق آدم بشه ،آدم باید چیکار کنه؟
- آدم باید استغفار کنه.....
باید از خدا بترسه....
- حالا اگه آدم هم عاشقش شده باشه چی؟
- باید خجالت بکشه.....خجالت بکش.....از اون پلاک خجالت بکش...
.
.
خجالت می کشم...
.
.
.
- ولی من دیگه با این سر و وضع نمیرم تو حیاط باغچه آب بدم......گفته باشم...
مردم از اون بالا میبینن دلخور میشن....
بعد یه عمری یکی خاطر منو خواسته ....اونوقت من با زیرشلواری جلوش قدم بزنم...
- کی خاطر تو رو خواسته.....این حرفها چیه میزنی....احترام بهت گذاشتن....آدم حسابت کردن...بده...؟
صد دفعه گفتم این کتابهای مریم حیدرزاده رو نخون...انقدر فکر و خیال نکن....
مگه تو لیلی و مجنونی که همه قصه هات شدن قصه های عشق و عاشقی...
میری امامزاده ، خدا رو به جلال الدین قسم میدی که مهرت رو بندازه تو دل این دخترهای جونمرگ شده...
هنوز نفهمیدی که اون اسم ، جلال و جبروت خداست که اسم اعظمه و مشکل گشا...نه اسم جلال الدین این پسره لات بی سرو پا...
نمیدونی اگه قرار باشه دعایی مستجاب بشه اون دعای مادره در حق بچه......که اگه نفرین باشه دودمانت به باد میره....
امامزاده و شمع و نذر و دعا بهونه است....
دلت رو صاف کن.....با خدا باش...
عزیزت آفتاب لب بومه...ماه شب بیست و نهم....نمیخوای مرد بشی.....؟
.
.
.
با اینکه نمی فهمم عزیز چه میگوید....
ولی کله ام را تکان میدهم که قوت قلبش باشد....
که یعنی یکی حرفهایش را می فهمد.....
ولی فکرم جای دیگر است....
پیش یک عشق تازه...
.
.
.
شاید من را از پشت پنجره مشرف به حیاطمان دیده باشد....
یا از توی آیفون خانه شان.....
آخر از این آیفونها دارند که آدم اول باید یاالله بگوید بعد زنگ بزند...
به گمانم مرا از آنجا دیده....
وقتی برای دادن نذری در خانه شان رفته بودم...
شله زرد شب بیست و هشتم را که هم میزدم به دلم برات شده بود.....
کار خدا بوده که عزیز برای پروی کت و دامن خانم فرامرزی به ساختمانشان برود و ناغافل کوکب را ببیند...
اسمش کوکب است....
کوکب فرامرزی...
از آقای جورابچی که پرسیدم گفت می شود ستاره آن سوی مرزها...
همان که منتظرش بودم...
انگار یکی از آسمانیهایش به زمین افتاده...
باورم نمی شود اینهمه روز همسایه بوده ایم و عاشق نبوده ایم...
به عزیز پیغام داده:
سلام  به آقا جوادتان هم برسانید...
بعد  خندیده...
فکرش را هم که می کنم صورتم گر می گیرد....
اسمم را از کجا میدانسته...؟
لابد تحقیقات هم کرده اند...
مدرسه مان نرفته باشند.....
شب تا صبح زل زده بودم به پنجره اتاقش....
به جبران روزها و شبهایی که حتما به یاد من بوده....
عشق را نمی شود تلافی کرد....
میخواستم بارش را سبک کنم....
به قول آقای جورابچی میخواهم بالش باشم نه وبالش....
سر صبح هم یک شاخه گل قرمز چسباندم جلوی آیفونشان...
ننوشتم از طرف جواد....
گفتم بگذار خودش بفهمد...
پول توجیبی این هفته و اون هفته را گذاشته ام کنار به نیت دفع قضا و بلایش بدهم به مستمند بیچاره....
خدا کند توقع طلا و جواهر نداشته باشد....
همه چیزی که داشتم همینها بود که پیش پیشکی خرج کردم.......
چه می شود کرد...
ما نسل گل و نامه و صدقه ایم....
نسل بی ریا....
سلام عاشق همه حرفهای عاشق است....
عزیز میگوید از احترامش بوده که سلام رسانده...خندیده...
من اما میدانم احساسی هم بوده.....
توی این شهر شلوغ....
هیچکس تا خاطر کسی را نخواهد ....سراغش را نمیگیرد....
مهم نیست که کسی باور نمیکند...
من باور می کنم...
مهم نیست که من...کوکب فرامرزی را ندیده ام....
آرزوهایش را نمیدانم...
غصه هایش را...
گرفتاریهایش را...
مهم این است که او عاشق من شده....و همین بس است...
من هر که باشد می پسندمش...
و برای هر آرزویش از آرزوهایم میگذرم....
و بر غصه هایش گریه می کنم...
و درمیان گرفتاریها گرفتارش می شوم....
تا خدا چه خواهد....

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط آینه سنگی | نظرات ()


 

نامه را همانجور که بی بی گل خاتون یادم داده بود نوشتم و....
توی شب آرزوها  باند پیچی کردم به پای عزیز....
قبلش هم روزه کله گنجیشکی گرفتم....
پاهامو تو حوض شستم...
باغچه رو آب دادم...
عطر و گلاب زدم دیوارهای خونه رو...
مهتابیها رو دستمال کشیدم...
که فرشته هات دلشون بیاد ، بیان خونمون...
نشستم اول برای غصه های تو گریه کردم...
بعد غصه های عزیز....خودم....
برای غصه های اونهایی که همیشه دوستشون داشتم...
اونهایی که باهاشون قهرم ولی هنوز دوستشون دارم....
دلم گرفت که کفتر طوقیه عباس سمیعی رو با تیرکمون زدن....
دلمو سبک کردم...
آرزوهامو یکی کردم...
یعنی مثلا اون دوچرخه قرمزه که قولشو داده بودی دیگه نمیخواد....نمیخوام...
دیگه نمیخواد به دل گلناز بندازی عاشق من بشه....
کله ممدرضا گلزار رو هم خربزه ای نکن....یه وقت طرفداراش ناراحت میشن...
سلام من را هم به آقاجانم نرسان...باز براش نامه می نویسم میذارم تو صندوقچه....
اصلن از این به بعد من که میام یه گوشه میشینم خیره میشم به قبله.....دلت برام نسوزه...
اگر هم روم شد آرزوهامو بگم اما تو برآورده نکن....
توی این شب آرزوها...
آرزوهامو چال کردم پیش خاک آقام....
فقط نامه ای که نوشتم...
بین خودمون بمونه...
یک وقت عزیز نفهمه...
آخه عزیز گفت برای خودت دعا کن...
دعا کن سفید بخت بشی...
دعا کن خدا عقلت بده...
ایمانت بده...
منم بهش گفتم چشم....
با اینکه یواش گفتم ولی شنید....
نامه را لای باندها پیچیدم دور پای عزیز....
ولی تو لگنش هم یادت نرود...

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط آینه سنگی | نظرات ()


جناب آقای جورابچی....
آخر چرا میخواهید به رحمت خدا بروید....؟
مگر من کم برایتان دلتنگی کرده ام....
شما که خودتان به من گفتید:
تو نمک سفره ما هستی...
طبیب هم نمی تواند منعت کند....
حالا چه شده....
من چه گناهی کرده ام که میخواهید مرا تنها بگذارید...
یادتان است با کاغذهای رنگی برای باغچه  خانه تان چقدر فرفره درست کردم....
که زمستان خالی نماند....
این است نتیجه زحمتهای من....
آن شال گردن آبی یادتان هست....
پارسال...روز پدر...پست سفارشی....
نمیخواستم بدانید منم....
فقط میخواستم بدانید یک نفر دوستتان دارد......به اندازه آقاجانش
آنروز که با کلاه و آن شال گردن در جشنواره ادبی سخنرانی کردید...
من میان تشویقهای جمع برایتان گریه کردم....
آخر خود شما در دفتر خاطراتتان نوشته بودید:
خنده آدمها شاید از روی دوست داشتن نباشد......ولی گریه شان حتما از سر عشق است
من از سر عشق برایتان سوت هم زدم....
دیگر باید چکار کنم....
بنشینم و ببینم که مورمورتان می شود....
روان نویس از دستتان سر میخورد و نمی توانید جمله های عاشقانه تان را تمام کنید...
لابد انتظار دارید این بار به جای گلهای رز قرمز برایتان گلایل سفید روی طاقچه بگذارم......با روبان سیاه...
اگر شما نباشید دیگر چه کسی بیاید پیش آقای مدیر ضمانتم را بکند...
که دیگر روی دیوار مدرسه شعر نمی نویسد...
تعهدنامه امضا کنید....
که دیگر برای دختر بابای مدرسه نامه نمی نویسد...
من دیگر انشاهایم را برای چه کسی بخوانم....؟
چوقولی عزیز را....
گله از خدا را....
کارنامه پر از تجدیدی  را...
برای چه کسی ببرم....؟
دیگر چه کسی به من میگوید تو در آینده مرد بزرگی می شوی....
چقدر راحت  قبول کرده اید که من را تار ببینید....
با من حرف نمیزنید مبادا زبانتان در دهان نچرخد ...
آخر مگر یادتان رفته که شما آقای جورابچی هستید...
همان که در جوانی یکبار تختی را خاک کرده....
گیرم که نتیجه هشت به یک شده باشد....
همان که عکس تمام قدش را روزنامه کیهان چاپ کرد و زیرش نوشتند:
پهلوان ایران زمین کلیه اش را به رقیب چندین ساله اش اهدا کرد
آقای جورابچی....
شما مرد بزرگی هستید....
که دکترها قطع امیدتان کرده اند....
و من....
مرد کوچکی هستم....
که شبها تنها به امامزاده یعقوب میروم....
و انقدر دعا می خوانم...
که شما دکترها را قطع امید کنید....
ام اس را هم....
به قول عزیز  برای خدا کاری ندارد...
خدا سرطانش را هم شفا می دهد....

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط آینه سنگی | نظرات ()


همیشه فکر میکردم آیا می شود کسی از ریل پلیر یا ادیتور باب هم با معرفت تر باشد.....
کسی که همیشه به یاد من باشد....
کسی که برایم نامه های عاشقانه بفرستد حتی اگر زبانش را نفهمم....
کسی که من را همینطور که هستم دوست داشته باشد....
عزیز به من گفته که همه ما کسی داریم...
کسی که در همین نزدیکی است....
نه انقدر نزدیک که خجالت بکشیم عاشقش شویم....
انقدری که وجودش گرممان کند....
مثل کرسی....یا بخاری....
تازه بوی نفت هم نمی دهد....
نمیدانم عزیز برای دلخوشی من اینها را گفته...یا نه....
اما دوست دارم برای دلخوشی من هم که شده.....تو باشی....
اگر باشی.....
نذر کرده ام اگر بیایی....
خوشبختت کنم....
می توانم....
اولش با عباس سمیعی آشتی می کنم....
آنوقت موتورش را قرض میگیریم و با هم به دور دنیا سفر می کنیم....
تک چرخ می زنیم.....
خارجیها را نگاه می کنیم...
عکس یادگاری میگیریم...
چرخ و فلک سوار می شویم...
من برایت پشمک میخرم....
تو برایم از آن روزها که دلتنگم بودی میگویی....
از آرزوهایی که برای هم داریم میگوییم....
من آرزو دارم................
میدانستی ستاره ها از لیلی و مجنون هم عاشق ترند....
میدانستی هر ستاره از شب تا صبح در آتش ذوب می شود....که آسمان شب ما نورانی باشد....
میدانستی خیلی از این ستاره ها که ما میبینیم دیگر نیستند....تمام شده اند....
من و آقای علوم همه اینها را میدانیم....
و میدانیم که یک ستاره عاشق ، شب ما را روشن می کند ، حتی اگر نباشد....
حالا من آرزو دارم....
یعنی یک ستاره در آسمانها نشان کرده ام....
خودش هم میداند....
خیلی شبها به من چشمک زده...
دوست دارم یکبار تو را به آن ستاره ببرم....
تا عشق را از نزدیک ببینی....
میدانم با موتور عباس سمیعی نمی شود....
برایت بیلیط هواپیما میگیرم....
تعریف از خود نباشد پول برای این روزها و این خرجها پس انداز کرده ام....
فقط خدا کند که آن ستاره که من نشان کرده ام هنوز باشد....
تو هم........
زبانم لال  ، زبانم لال.....
نکند که نباشی....
اگر نباشی من دیگر اسم چه کسی را در دفتر عشقم بنویسم و دورش را با مداد گلی خط بکشم.......
تکلیف آن روزها که لب حوض نشستم و به تو فکر کردم  چه می شود....
چه شبها که بیخواب شدم.....
از ترس اینکه بخوابم و به خوابم نیایی....
میدانی چندبار برایت آه کشیده ام...
فکر میکنی برای چه هر وقت تلفن زنگ می زند اول به خودم عطر میزنم و موهایم را شانه می کنم بعد گوشی را برمیدارم....
برای چه هر وقت در می زنند اول کتم را میپوشم و بعد خودم رو توی زیرزمین قایم میکنم....
هر بار تنم میلرزد نکند که تو باشی....
همه اش انتظار کشیده ام و آه کشیده ام....
تعریف از خود نباشد نقاشیت را هم کشیده ام....
توی قاب کوچک نشسته ای و به من نگاه می کنی....
در چشمانت عشق را هم کشیده ام....
یعنی ممکن است تو باشی و من را هم دوست داشته باشی....؟
نکند مرا ندیده باشی....؟
یا شاید من را با کس دیگری اشتباهی گرفته باشی....؟
فرقی ندارد....
به قول عزیز دیگر کار از کار گذشته....
من باز به تو فکر می کنم حتی اگر اشتباهی شده باشد....
حتی اگر نباشی....
تو همانی.....که اگر بودی.....
و اگر اشتباه نمیشد.....
عاشق من شده بودی.
نوشته شده در شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط آینه سنگی | نظرات ()


سال که تحویل می شود...
همه اش دلم از دست خودش میگیرد...
که دوست دارد همه خوشبخت باشند .....اما نمی شود...

دلم میگیرد از دست رباب...
که هفتاد درصد بابایش را ندارد...
ولی انقدر هوای آن سی درصد مانده را دارد...
که پیر شده و دیگر خواستگاری ندارد...

دلم میگیرد از دست این دکترها که بی رحم شده اند....
و دیگر یکی مثل خودشان را هم جواب میکنند...
خانم دکتر فرزام را...
گفته اند اجاقت کور است....
من اما دلداریش دادم :
تخت کرسی مان را می آورم خانه تان...
دلتان را گرم می کند...
اگرچه زمستان سخت است...

دلم میگیرد از دست دست عزیز که همه اش بر کمرش است....
ولی خودش میگوید چیزی نیست....دردی ندارد...

دلم میگیرد از دست بی بی گل خاتون...
که از بس شکلات و آب نبات نذر پیداشدن جوادش کرده...قند گرفته....
و میگویند اگر نذرش را عوض نکند....
قندش میزند به چشمش....
و شاید کورتربشود....
آنوقت دیگر سیاهی را هم نمی تواند ببیند...

دلم میگیرد از دست بچه های دبستان شرف...
که آرزوهایشان عوض شده و خودشان را هم عوض کرده است...
حالا همه شان دوست دارند در آینده اره برقی تگزاس بشوند....
یا جان سخت 4....
رابین هود و زورو هم این وسط مانده اند حیران....
که بر سر عدالت چه خواهد آمد....

دلم میگیرد از امامزاده یعقوب...
که نه آینه کاری دارد...
نه ضریح دارد....
نه معجزه دارد...
نه زیارتنامه دارد...
فقط دلش خوش است که من را دارد....
که هم زائرش هستم....
هم عاشقش...
هم دعاخوانش...
هم شفاخواهش...

دلم میگیرد از دست تلویزیون...
که انقدر فیلم محمد رسول الله را نشان داده...
که من دیگر دوست ندارم به بهشت بروم...
زیرا میترسم بلال مرا بخورد....

دلم میگیرد از شمایی که نمیدانم از کجا پیدایم کرده اید....
و هربار که می نویسم برایم نظرهای خوب میدهید....
و من دلتنگ می شوم آن روزهایی که از چاردیواریم دورم...
از شما....
از خودم...
و باز...سال که تحویل می شود...
دلم میگیرد....
که دوست دارد همه تان خوشبخت شوید...
اما نمی شود.

نوشته شده در پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٧ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط آینه سنگی | نظرات ()


 

والنتین خر است...
در حالی این جمله را بر دفتر خالی خاطراتم جاری میکنم...
که با چشمانی اشکالود در داخل کمد نشسته ام....
و به قلبهایی که قرمزیشان در تاریکی کمد گم شده خیره شده ام...
من از قلبها هیچ توقعی نداشته ام...
حتی از مغازه قلب فروشی ....
اگر روزی من معتاد شوم تقصیر عزیز نیز نیست...
چراکه اگر او با قلب قرمز من سفره را پاک می کند از ندانستن است....
عزیز معنی ابر را می داند ولی معنی این قلبهای رنگ شده ابر شده را نه....
معنی والنتین را نیز.....
لعنت به تو....
که مرا رسوا کرده ای....
از روزی که متولد شده ای...
من دریافته ام که هیچگاه عاشق نبوده ام....
زیرا هر قلب قرمزی که خریده ام روی دستم مانده....
و هر حرف عاشقانه ای که از دفتر خاطرات آقای جورابچی حفظ کرده ام ، بر دلم مانده....
این.....منٍ بی عشق است که مانده....
هرچه بزرگتر می شوم عاشقی سخت تر می شود...
یاد آن روزها که با یک فرفره و بادبادک عاشقیت داشتم به خیر....
همراه با هم می چرخیدیم و پرواز میکردیم....
عشق را زندگی میکردیم...
ولی تو آمدی و همه آن خوشیها و خوبیها رفت...
عیبی ندارد...
به قول عزیز ، خدا از والنتین هم بزرگتر است....
من همیشه فکر میکردم خدایی که درامامزاده یعقوب جا بشود بزرگ نیست...
ولی عزیز راست میگوید....
وقتی عشق با آنهمه بزرگی در قلبهای  کوچک ما جا بگیرد....
حتما خدا هم در امامزاده یعقوب جا میگیرد...
نوشته شده در چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط آینه سنگی | نظرات ()